همه مردم فکر می کنند جانبازان همواره در ناز و نعمت زندگی کرده و از مواهب بنیادهای متولی امور آنان ، بهره ها برده اند.
اما وقتی پای خاطرات "مصطفی پرکره" جانباز قطع نخاع 70 درصد نشستیم ، چیزهایی شنیدیم که ابتدا باور کردنش سخت بود.او از حملۀ دار و دستۀ مسلح آقای کروبی به آسایشگاه شمارۀ 2 جانبازان امام خمینی در تابستان 1362 گفت. از اینکه اراذل و اوباش استخدام شدۀ رئیس بنیاد شهید در آن سال ها ، به قصد کشت 40 – 50 جانباز قطع نخاعی را کتک زدند و پس از غارت آسایشگاه ، آنجا را پلمب کردند. حتی 5 – 6 جانباز را به دلیل اعتراض به نحوه مدیریت آسایشگاه به دیگر آسایشگاه ها راه ندادند تا آواره شوند. باور کردن این چیزها در چنین روزهایی که مهدی کروبی با تمسک به مشتی جعلیات کمر به بی آبرو کردن نظام اسلامی بسته ،حالادیگر چندان دشوار نیست.
مصطفی که سال 60 در 16 سالگی راهی جبهه شده ، متولد تهران است و اکنون 44 بهار از زندگی اش می گذرد. او بسیجی اعزامی از پادگان امام حسن (ع) و جمعی تیپ نجف اشرف بوده که طی مرحله دوم عملیات بیت المقدس و در تاریخ 19 اردیبهشت ماه 1361 در منطقه شلمچه قطع نخاع می شود.با او از بلاهایی که کروبی و عواملش بر سر جانبازان آسایشگاه شمارۀ 2 امام خمینی می آوردند به گفت و گو نشستیم.
ما شنیده ایم که شما و دوستانتان شرایط بسیار سختی در سال های ابتدایی مجروحیت تحمل کرده اید کمی دربارۀ آن سختی ها و مسببان آن توضیح می دهید؟
▪ اولین سختی ما مربوط به برخی مسئولان آسایشگاه شماره 2 امام خمینی بود.آدم هایی آنجا مسئول بودند که بویی از معنویت و انقلاب نبرده و مانند الوات رفتار می کردند.فیلم هایی در آسایشگاه پخش می شد که سنخیتی با روحیۀ بسیجی ها و رزمنده ها نداشت.بچه ها دنبال بالارفتن سطح آگاهی و معنویت خود بودند اما آنها اعتنایی نمی کردند چون خودشان این مسائل را متوجه نمی شدند.
* بنیاد شهید اینها را استخدام کرده بود؟
▪ بله. ما به آنها اعتراض می کردیم اما آنها اعتنا نمی کردند.هرچه باشد گماشته آقا و خانم کروبی بودند. مثلا فردی بنام عباسی از مسئولان آسایشگاه بود. این فرد مثل لات ها رفتار می کرد و با کفش پاشنه خوابیده به آسایشگاه می آمد.اعتراض ها را به کروبی و خانم او رساندیم اما یکبار که درباره همین مسائل با آقای کروبی صحبت کردم و از مدیریت آسایشگاه انتقادکردمآقای کروبی هم بنده رامورد تفقد قرارداد!!و یک سیلی به گوش من زد و گفت : این حرف ها به شما نیامده است.
* بعد هم که به آسایشگاه شما حمله کردند و ... ماجرا چه بود؟!
▪ هنوز هم وقتی یاد آن ایام می افتم ، به شدت ناراحت می شوم. معمولاً از ساعت 11 شب به بعد تلفنچی نداشتیم. بنابراین هر کسی نزدیک تلفن بود ، جواب می داد. یکی از شب های تابستان 1362 بود. ساعت حدود 10 یا 11 بود که تلفن ها همزمان با هم به صدا درآمد و بلافاصله قطع شد. دیگر بوقی نداشت و ارتباط آسایشگاه با بیرون از بین رفت. ناگهان متوجه شدیم دور تا دور آسایشگاه محاصره است. بعد هم ریختند داخل آسایشگاه. اول فکر کردیم منافقین به آسایشگاه ریخته اند تا جانبازان را بکشند اما دیدیم لباس فرم با آرم کمیته بر تن دارند. محافظ های آقا و خانم کروبی هم که بارها دیده بودیم هم با آنها بودند. یکی از بچه ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد : الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان بلندگوها قطع شد.بعد هم افتادند به جان جانبازان و حسابی همه را کتک زدند.
* چند نفر بودند ؟ شما در آسایشگاه چند نفر بودید؟
▪ ما 40 الی 50 جانبازقطع نخاعی بودیم که آنجا زندگی می کردیم اکثراً بچۀ شهرستان بودند و از خانواده های محروم که به خاطر نبودن امکانات نگهداری از آنان در منزل در آسایشگاه بودند. حمله کنندگان هم 20 نفر بودند که شامل تعدادی از نیروهای کمیتۀ تحت امر کروبی و محافظانش می شدند.
* کمیته وحمله به آسایشگاه جانبازان !؟
▪ در آن زمان کمیته ها مدیریت منسجم ومتمرکزی نداشت .کروبی مسئول کمیته ای بود که نزدیک آسایشگاه شماره 2 امام خمینی قرار داشت. فکر می کنم کمیته دزاشیب بود .نیروهای حراست بنیاد شهید و آسایشگاه هم از آنها بودند. کمیته ای ها دو دسته بودند یک عده افراد حزب اللهی و مؤمن و دسته ای هم لات و لوت که اطرافیان کروبی بیشتر از این نوع دوم تشکیل شده بود. شبی که آسایشگاه مورد حمله قرار گرفت همین ها هجوم آوردند.
* هدفشان از حمله به آسایشگاه چه بود ؟
▪ می خواستند اعتراض ها را بخوابانند و آسایشگاه شماره 2 امام خمینی را پلمب کنند که کردند.
* شما را هم زدند ؟
▪ بی نصیب نماندم اما چون جزو معدود نفراتی بودم که آن زمان موتور سه چرخ داشتم فرار کردم.
* کجا رفتید ؟
▪ رفتم وزارت سپاه پاسداران. آن زمان سپاه وزارتخانه بود و محل آن هم روبروی پادگان شهید بهشتی در نزدیک چهارراه پاسداران قرار داشت. به دژبان آنجا اطلاع دادم که عده ای به آسایشگاه حمله کرده اند. تماس گرفتند اما متوجه شدند که کار خود بنیاد شهید است بنابراین به من گفتند چیزی نیست. حالا من مانده بودم در خیابان بی آنکه کسی به داد جانبازان برسد.
* بالأخره چه کردید؟
▪ رفتم آسایشگاه ثارالله و مسئله را به جانبازان ساکن آنجا گفتم و اینکه کسی برای آنها کاری نمی کند. فردای آن روز مسئله به گوش بقیه جانبازان هم رسید و ایده رفتن تظلم خدمت حضرت امام (ره) مطرح شد.
* درباره راهپیمایی جانبازان به سوی بیت امام چیزهایی شنیده ایم اما خوب است شما به عنوان کسی که در متن ماجرا بودید از آن روز بگویید.
▪ وقتی جانبازان دیگر متوجه مسئله شدند و فهمیدند کسی کاری نمی کند تصمیم گرفتند بروند جماران و مسئله را به حضرت امام بگویند. بنابراین عده ای از جانبازان آسایشگاه های امام خمینی 1 و 2 و ثارالله ، ویلچر زنان راهی جماران شدیم.حتی جانبازان گردنی هم آمدند. یک خانم متدین که خیلی به جانبازها رسیدگی می کرد به نام سامانی و تعدادی از مردم عادی هم ما را همراهی می کردند. برای اینکه ستون پنجم دشمن از مسئله سوء استفاده نکند در برابر این سؤال که چرا با ویلچر به جماران می روید پاسخ دادیم : با امام ملاقات داریم، ماشینمان خراب شد و ما تصمیم گرفتیم به عشق امام ، با ویلچر برویم. حدود ظهر رسیدیم به جماران. سنگر اول جماران واقع در میدان قدس را رد کردیم اما کمی که جلوتر رفتیم جلوی ما را گرفتند.
* چه کسی جلوی شما را گرفت ؟
▪ محافظان بیت امام. البته دست اندرکاران بیت امام برادران انصاری و اشخاص دیگری هم چون امام جمارانی و مرحوم توسلی بودند.
* کروبی هم آنجا بود ؟
▪ بعداً آمد. به او اطلاع داده بودند که جانبازان به سوی جماران رفته اند. بنابراین با یک خودروی چروکی چیف آمد و مدام خیابان جماران را بالا و پائین می رفت تا مانع ملاقات ما با امام شود. چند نفر را واسطه کرد تا ما را منصرف کنند. هر کدام از اطرافیان بیت می آمدند و چیزی می گفتند. یکی می گفت امام قلبشان درد می کند و اگر اتفاقی برایشان بیفتد تقصیر شماست. دیگری می گفت امام وقت ملاقات ندادند. محافظان کروبی هم آنجا بودند و رفتار ما را زیر نظر داشتند.
* موفق به ملاقات با امام شدید ؟
▪ همان اطرافیان نگذاشتند. ما را بردند به کمیتۀ جماران آن هم در شرایطی که جانبازان وضعیت خوبی نداشتند و به دلیل کتک خوردن ها ، نخوابیدن ها و روی ویلچر نشستن به مدت طولانی ، در وضعیت بدی به سر می بردند. یکی از مسئولان آمد برای منصرف کردن بچه ها ازاعتراض صحبت کند ومتاسفانه حرف هایش موجب سوتفاهم واعتراض شدیدتربچه ها شد. واقعاً دردآور بود که چنین برخوردی با جانبازان بشود. بالأخره عده ای آمدند و گفتند حاج احمد آقا به امام قضیه را گفته و امام پاسخ داده که جانبازان بروند یک روز دیگز بیایند من امروز حالم خوب نیست. فهمیدیم که دروغ می گویند بنابراین اعتراض ها به اوج خود رسید.
* و دست خالی برگشتید؟
▪ نه. تا ساعت 12 شب آنجا ماندیم. بالأخره یکی از مأموران کمیته آمد و خبر داد که آقای امام جمارانی تلفن کرده و پشت خط است.یکی بیاید جواب بدهد. من رفتم و با او صحبت کردم. گفت آسایشگاه شما باز است بنابراین می توانید به آنجا برگردید.
* و شما برگشتید
▪ نه. حقیقتش به حرفشان اعتماد نداشتیم چون هدفشان به اصطلاح جمع کردن ماجرابود نه فریادرسی جانبازان .بعد از تلفن ، آمدم و حرف های امام جمارانی را به بچه ها انتقال دادم. قرار شد که من بروم به آسایشگاه تا اگر حرف امام جمارانی راست بود برگردم و با بچه ها به آنجا برویم. به بچه ها گفتم اگر برنگشتم بدانید که به ما دروغ گفته اند.
* پس ماجرا ختم به خیر شد؟
▪ خیر. با موتور سه چرخ خودم رفتم به سوی آسایشگاه.نزدیکی های آنجا رسیده بودم که کمیته ای های کروبی ریختند و محاصره ام کردند. مرا دستگیر کردند و بردند آسایشگاه شماره یک امام خمینی در نیاوران. موتورم را توقیف کردند و وقتی روی تخت دراز کشیدم، ویلچرم را هم بردند تا نتوانم جایی بروم.
سرنوشت دوستانتان چه شد؟
▪ اول بگویم که کمیته ای های کروبی که درجماران مراقب ما بودند از نقشه ما بو بردند. موقعی که قرار می گذاشتیم حواسمان نبود که آنها دارند می شنوند. این را هم بگویم که آنها آنجا هم ما را محدود کرده بودند که از ساختمان کمیته جماران خارج نشویم. نزدیک صبح بود که جانبازان دیگر را هم آوردند به آسایشگاه شماره یک امام خمینی. همه خسته و رنجور بودند.
* آسایشگاه شماره 2 چه شد؟
▪ بعداً فهمیدم همان شب حمله ، همه وسایلش را برده و آن را پلمب کرده بودند. جانبازان کتک خورده هم بدون هیچ گونه امکانات شب را به صبح رسانده بودند.
* چه شد که از آسایشگاه شماره یک هم رفتید؟
▪ نرفتیم ، بیرونمان کردند. صبح همان روزی که بچه ها را آوردند آسایشگاه شماره یک ، یکی از مسئولان که ازرفقای نزدیک کروبی بودآمد ودر صحبت هایش ما جانبازان را خطری برای اسلام معرفی کرد. بعد هم ادامه داد : اصلاً شما مشتی منافق بودید که دولت خانه های تیمی اتان را گرفته و شما فرار کردید و رفتید به جبهه تا اسلحه بدزدید و برگردید تا به فعالیتتان ادامه دهید، حالا یک ترکش خورده اید و جانباز شده اید.ما از تعجب مانده بودیم چه کنیم. من گریه ام گرفت و به اواعتراض کردم وداشتم حرف می زدم که ناگهان عکس العمل نشان دادو گفت شما حرف زیادی می زنی و رفت.
* پس چرا بیرونتان کردند؟
▪ بعداً کروبی دستور داد که من و چند نفر دیگر را به آسایشگاه راه ندهند. اساساً هر کسی جلویشان می ایستاد برایش پرونده سازی می کردند.
* چون باآن رفیق آقای کروبی حرفتان شده بود؟
▪ آن آقا کاره ای نبود. او به تحریک کروبی دست به این کارها می زد و آن چیزها را می گفت که ما را بترسانند و جلوی اعتراضمان را بگیرد. خانم کروبی بود که خیلی نفوذ داشت، همه کاره او بود.
* چند نفر رابیرون کردند؟
▪ مرتضی خلج ، یدالله داسته(مشایخی) علی سگوند، من و یکی دو نفر دیگر . 5 – 6 نفر بودیم که بیرونمان کردند. یک مجاهد عراقی داشتیم به نام ابوحسن حیدری که مثل ما قطع نخاعی شده بود واینجا غریب بودوکسی رانداشت ،اورا بردند قم و در حرم حضرت معصومه (س) رهایش کردند.
* شما کجا رفتید؟
▪ سپاه یک ساختمان پزشکان داشت در خیابان ایرانشهر. رفتیم آنجا و در اورژانس آن مستقر شدیم. از فردای ان روز هم به مدت یک هفته به سراغ مسئولان می رفتیم تا به دادمان برسند. اول خواستیم به منتظری که قائم مقام رهبری بود پیغام برسانیم. فردی به نام دستمال چی پیغام ما را برد و پاسخ آورد که منتظری گفته با کروبی برخورد می کند ولی فرجی نشد. خواستیم میرحسین موسوی را- که نخست وزیربود- ببینیم ،راهمان ندادند و ایشان هم ما را نپذیرفت. یک هفته ، هر روز می رفتیم جلوی دفتر نخست وزیری می ماندیم تا با مسئولان دیدار کنیم ولی...
* ماجرای دیدارتان با رهبر معظم انقلاب که آن زمان رئیس جمهور بودند را برای ما می گوئید؟
▪ بله. بعد از یک هفته که هر روز می رفتیم آنجا ، یک روز یکی از پاسداران حاضر ، دلش برای ما سوخت. به ما گفت نامه ای کوتاه برای رئیس جمهور بنویسید و ایشان را به حضرت ابوالفضل (ع) قسم بدهید که مشکل شما جانبازان را حل کند. نامه را نوشتیم و دادیم به آن پاسدار . رفت و 3 – 4 دقیقه بعد پاسدار دیگری آمد و گفت : « پشت تلفن با شما جانبازان کار دارند.» یدالله داسته رفت و گوشی را گرفت. همان پاسداری که نامه را برده بود به داسته گفت:« موقعی که آقای خامنه ای وضو می گرفتند نامه را به ایشان دادم.» موقع اذان مغرب بود و بچه ها مشغول نماز شدند. نمازمان تمام شده بود که دیدیم حضرت آقا به همراه 30 – 40 نفر دارند می آیند. آقا آمدند و روی زمین نشستد و تکیه دادندبه کیوسک نگهبانی. ما و همراهان ایشان هم حلقه زدیم به دورشان. آقا خطاب به کارکنان نخست وزیری فرمودند :« بچه ها پذیرایی شده اند؟!» کارمند های آنجا -که جواب سلام ما را هم نمی دادند- پاسخ دادند : بله. یکی از افراد آنجاآقای مصطفی .م مشاور رئیس جمهور بود که جواب سلام ما را هم نمی داد. در حالی که پاسدارها به ما آب و چای می دادند و کارکنان آنجا هیچ اعتنایی به ما نداشتند. آقا گفتند :« چای بیاورید با بچه ها بخوریم.»
پس از خوردن چای، آقا شرح ماوقع را جویا شدند. یدالله داسته شروع کرد به صحبت کردن و همه چیز را گفت.از بیرون انداختن و کتک زدن ما تا قضیه راه پیمایی باویلچربه جماران و حرف های آقای مهدی .ا.ج (همان رفیق شفیق کروبی)که ما را منافق و خطری برای اسلام خواند. حرف های داسته هنوز تمام نشده بود که آقا عینکشان را برداشتند و گذاشتند روی زانو و به شدت گریه کردند. بطوری که شانه هایشان می لرزید و با عبای شان اشک هایشان را پاک می کردند. بعد آقا از محل اقامتان پرسید ندو ما جواب دادیم بعد گفتند :بیمارستان نجمیه خوبه؟ ما گفتیم در اورژانس ساختمان پزشکان سپاه راحت تریم تا بیمارستان. آقا پرسیدند مگر بنیاد شهید نیروی مسلح دارد؟ و ما پاسخ مثبت دادیم.
* در نخست وزیری که شما را اذیت نکردند؟
▪ آنجا هم اذیت شدیم. همان موقع که رفیق ما صحبت می کرد و آقا گوش می دادند بعضی کارمند های آنجا با سقلمه در پهلوی ما می زدند. وقتی هم که آقا رفت یکی از آنها گفت :« اگر آقای خامنه ای سکته می کردندشما جوابگو می شدید؟ پاسداری هم که نامه ها را رسانده بود توسط کارکنان آنجا مؤاخذه شد و ما دیگر او را آنجا ندیدیم.
* و دست آخر هم رفتید به خانه هایتان؟
▪ بله. 2- 3 ماه پس از حمله به آسایشگاه ، آن هم در شرایطی که هیچ امکاناتی در خانه هایمان نداشتیم به خانه رفتیم. به ویژه بچه های شهرستانی که به شهرهای محروم رفتند و با سختی های بسیار زندگی کردند تا امروز.
* سرنوشت مهاجمان به آسایشگاه چه شد؟
▪ همه آنها به استخدام بنیاد شهید درآمدند. آرم کمیته از روی سینه هایشان پاک شد و به عنوان کارکنان حراست و حفاظت بنیاد مشغول کار شدند. کمیته بنیاد شهید هم جمع شد.
* شما از قهرمانان پارالمپیک هم هستید. از ورزش بگوئید.
▪ در سال های 64 و 65 در رقابت های جهانی انگلستان و پار الپیک 1988 سئول 3 مدال نقره در رشته ویلچررانی کسب کردم. من و یک نفر دیگر اولین جانبازانی بودیم که در پارالمیک شرکت کردیم. در کاروان 9 نفره ایران 7 نفر معلول بودند و ما 2 نفر جانباز.
* حالا چه می کنید؟
▪ تاکسی سرویس دارم. گاه تا 20 ساعت کار می کنم. سال 1364 ازدواج کردم که حاصل آن 2 فرزند پسر است. همسرم و عروسم فرزند شهید هستند. پس از اخذ مدرک سیکل به حوزه رفتم و 3- 4 سالی درس خواندم. 7 سال هم در قسمت گذرنامه نخست وزیری و ریاست جمهوری کار کردم در سال های 65 تا 72. منبع فاش نیوز و بولتن نیوز
سایت های الف و جهان نیوز و نفراتی همچون توکلی نادران و زاکانی از بس برای تضعیف همکاران رئیس جمهور پرونده سازی کرده اند که به اصطلاح حنایشان دیگر رنگی ندارد.
به نظر میرسد پرونده بازیهای سیاسی سایت های یاد شده و نفرات مذکور (توکلی، نادران، زاکانی) با حملات بی رمق و البته بی دلیل به رحیمی بسته می شود و این گروه سوخته که میروند تا اقبال حوزه های انتخابیه شان را هم از دست بدهند لااقل برای مدتی دچار فطرت و احیانا نیازمند بازپروری مجدد میشوند و این سنت روش جوامع بیدار و دینی است که به این روحیات روی خوش نشان نمی دهند.
شما سیر مواضع توکلی را ملاحظه کنید، توکلی که زمانی مدعی حضور و رقابت در عرصه ریاست جمهوری بود در اوایل دوره هشتم برای کسب کرسی مدیریت مرکز پژوهشهای مجلس بارها فعل نتوانستن را صرف کرد تا آنکه با دوپینگ معروف (به کمک ع.ل) رئیس مرکز یاد شده گردید.
در انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم فقط ژست آمدن در صحنه رقابت را گرفت در انتخابات دهم که حتی از این فیگور هم پس نشست. اما سایت "برتر" در مورد دوره آتی مجلس پیش بینی می کند که توکلی در رقابت مجلس هم توفیق حضور را پیدا نکند و در ادامه سیر نزولی اش در دوره دهم برای همیشه خداحافظی خواهد کرد.
البته درباره آقای نادران یک پیش بینی محرمانه داریم که اگر خواست در گوشی به او میگوییم.
اما آقای زاکانی باید از نیتی که در سر می پروراند برگردد که اولیا الهی سفارش کرده اند:
"هر کس قدر خود را نشناخت از دست می رود"
و السلام علی من اتبع الهدی
اعتماد مردم نسبت به حضور عناصر متدین و اصولگرا در مناصب و ارکان مختلف نظام، آزمونی تاریخی برای اصولگرایان به شمار میرود فرصتی که میتوان از آن به عنوان یک ابزار ارزشمند در جهت رشد و تعالی و به فعلیت رساندن شعارهای دیرینه اصولگرایان بهره برد و جامعه را به سمت دین محوری و ارزش مداری و آرمان امام امت سوق داد، آزمون حساس و خطیری که نتیجه آن در آینده انقلاب و نظام اسلامی نقش مهمی را ایفا می کند.
در واقع مردم با شور و اشتیاقی زائد الوصف و با هدف رشد و بالندگی ایران اسلامی و با چشمهایی پر از امید و آرزو سکان امور جاری این مرز و بوم را به دست کسانی سپردند که مدافع شعائر مذهبی و دینی بودند تا از این راه شاهد توفیقات و پشت سر گذاشتن ناکامی های دوره رخوت آلود اصلاحات باشند لذا باید گفت که جمع اصولگرا در مجلس و سایر ارکان ها امانت گرانی از مردم تحویل گرفتند و در آینده در دنیا و آخرت میبایست پاسخگوی عملکرد و فعالیتهای خود باشند.
با حفظ این مقدمه و با رعایت اختصار قصد دارم گلایه و شکوه ای به بعضی از اصولگرایان داشته باشم کسانی که با در اختیار گرفتن این امانت خطیر تمام وظایف و تکالیف خود را فراموش کرده اند و دائما در مسیر خدمت رسانی دولت دست انداز و ناهمواری درست می کنند و چهره خدوم دولت را مخدوش جلوه میدهند.
بنده به عنوان یک طلبه در نوع عملکرد این دسته و اصولگرایی آنان ابهام دارم و باید این عده که دائما در طبل تفرقه و جنجال و اختلاف می کوبند توضیح دهند که مبنای مواضع و تحرکات خود را از کدامیک منابع دینی استخراج کرده اند آیا در قرآن و روایات و سیره اهلبیت به آنان چنین حقی داده شده است که بجای کمک به دولت خدمتگذار و مکتبی دکتر احمدی نژاد و تلاش در مسیر ایجاد همدلی و نشاط در جامعه به سیاهنمایی و تهمت پراکنی بپردازند؟ آیا آنان هرگز نیندیشیده اند که مسجد ضرار مصداقی از یک موضوع عام است و هر فضای مقدس نمایی (سایت الف: نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار) که در مسیر نفاق و خطا گام بر دارد می تواند مسجد ضراری در جهت تخریب شعائر و تضعیف متدینین به شمار آید؟
آقای توکلی! شما که در سنوات ماضیه با شعار پاک یادت نره * (که اصالتا یک شعار تجاری محسوب میشد) به میدان مبارزه با یک رقیب اصلاح طلب آمدید و همه دلسوزان و اصولگرایان را با شکست فاحشی که متحمل شدید دچار ضعف و سرخوردگی کردید الان با توجه به مواضع فعلی تان در محضر وجدان،خود را پاک از هر گونه هوا پرستی میدانید؟ آیا شما و اطرافیانتان در جامعه هیچ دغدغه و نگرانی برای خدمت و تلاش و کمک به محرومان و درماندگان نمی بینیدکه دائما با تهمت های بی اساس و زهر آلود خود به افرادی که در حال خدمت به مردم هستند و تلاش میکنند تا باری را از دوش مستضعفان بردارند مزاحمت ایجاد میکنید؟
آیا معنای تبعیت از رهبری که همیشه همگان را به حمایت و کمک به دولت فرا میخواند این است که وظایف و تکالیف خود را در مسند و جایگاه خود منحصر به ایراد افترا و تهمت های ثابت نشده کنید؟ تا کی باید انتظار کشید که شما و اطرافیانتان بی اعتنایی به مر و مصرحات رهبری را کنار بگذارید و کلام ایشان را بر تفاسیر بچگانه و مغرضانه خود حمل ننمائید؟
و سوالات بی شمار دیگری که نه پاسخی برای آن دارید و نه ادامه آن موافق اختصار است.
اما در ختام عرایضم باید شما را به دوران تصدی افراد سکولار و سست مذهب توجه دهم ،دورانی که نیروهای مخلص انقلاب خون دل می خوردند و آرمانهای انقلاب و امام و شهدا را پایمال و فراموش شده میدیدند دورانی که افرادی مانند محمد رضا رحیمی و... با مبارزه و استقامت در برابر امواج قدرت، نهال حضور اصولگرایان را در عرصه خدمت غرس کردند و البته در این راه متحمل انواع سختیها و مشقتها شدند و اصلاح طلبان را بدرقه کردند. مع الاسف در حال حاضر شاهد منظره زشتی از تمایلات طلحه گونه و سهم خواهانه عده ای هستیم که با تیشه سهم خواهی و منفعت طلبی کورکورانه به ریشه مذهب گرایان و متدینین میزنند گویی خطر آن دوره و عناصر کودتاچی بازمانده از آن دوران را فراموش کرده اند باشد که خداوند ما را از شکر گذاران قرار دهد و از بی تقوایی و کفران نعمت بر حذر دارد.


